تبليغاتX
صفحه

صفحه

درود به همه !

دوستان سلام من از بلاگفا رفتم، لطفن مرا از این جا بیابید!

صفحفه دوم

کانون وبلاگ نویسان افغانستان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط اسدافغانستانی  | 

معمای شازد...

قسمت دوم

یکی از بزرگترین هنر که آنتوان دوسن دگزوپری در کتاب شازده کوچولو به کار برده است ، ایهام است. این صنعت ادبی سبب شده است که کتاب شازده کوچولو را کتاب قرن نماید. من فکر می کنم که خود موضوع است که صنعت های ادبی را به وجود می آورد نه برعکس آن؛پس من حرفم را می گیرم ،این موضوع بوده که کتاب شازده کوچولو را کتاب قرن نموده است. با معذرت که پرادوکس گفتم. با خواندن شازده کوچولو هر کس برداشت خود را از آن می کند. به گفته مولانا " هرکه از ظن خود شد یارمن   از درون من نجست اسرار من" اما برای درک آن باید زنده گی نویسنده را و زمان را که او در آن زنده گی داشته باید در نظر داشت. او در بین دو جنگ جهانی بزرگ می شود و عملا در آن شرکت دارد و از آن هم سخت بی زار."دلیل وجود شهر یار کوچولو این است که تو دل برو بود ومی خندید و دلش بره می خواست و بره خواستن،خودش بهترین دلیل وجود داشتن هرکسی است."

شازده کوچولو از خطر بایوباب ها هراسان است. او می خواست که اخترکش هرگز به مرض بایوباب ها دچار نشود. "اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بایوباب امروز و فردا کرد..." اصلا این بایوباب ها همان دولت های توتالیتر هستند که دراول خلی زیبا معلوم می شود اما در حقیقت بسیار خطرناک. بایوباب وقتیکه خورد است از گل فرق نمی شود اما وقتی بزرگ شد ریشه کن کردن آن بسیار دشوار می شود. دولت های توتالیتر هم همین طور هستند تا که قدرت شان کم است از فریب مردم استفاده میکنند یعنی در اوایل دماگوگ هستند؛ وقتیکه قدرت بشتر گرفتند، معلوم می شودکه بایوباب هستند.

_ یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

در اخترکی شازده کوچولو هرگز آفتاب غروب نمی کند. همین طور که می تواند غروب آفتاب را تماشا کند، می تواند طلوع آفتاب نیز تماشا کند. اما شازده کوچولو چرا طلوع آفتاب را تماشا نمی کند که غروب آفتاب را تماشا می کند؟ این سوالی است که شاید تمام آدم "بزرگ ها" به آن مواجه شود. غروب آفتاب بر علاوه اینکه رنگ و هوایی رمانتیک به اخترکش داده است، نمی خواهد آفتاب غروب نماید به همین خاطر است که وقتیکه دلش می گیرد می رود غروب آفتاب را تماشا می کند.

گفت و گو بین راوی و شازده کوچولو سبب می شود که راوی هرچه بشتر در باره او بداند. شازده کو چولو وقتیکه بار سفر را می بندد، برای گل خلی دلواپس است. گل نشانه از زیبایی و خوبی است که برای اولین بار به اخترکی شازده کوچولو آمده است. زیبای و خوبی که همیشه او درانتظارش بوده است. این گل از جنس علف نیست یا در واقع اصلا از گل های معمولی نیست، ببر ها می تواند به او آسیب برساند. پس این چه است؟! این همان شادی است که تمام انسان ها برای بدست آوردنش تلاش می کند. غم خودش به سراغ انسان می آید، انسان باید به سراغ شادی برود.

شازده کوچولو دراولین توقف به پادشاهی رو برو می شود که می خواهد فقد و فقد حکم براند. این پادشاه عجیب وغریب فقد برای خودش پادشاهی دارد؛بخاطریکه در آنجا چیزی وجود ندارد که از او فرمان بردارد. از آمدن شازده کوچولو خلی خوشحال می شود. این پادشاهی پیرنمادی از غرور پوچ، انسان های است که گاهی می خواهند حق همه چیز را انسان های دیگر بگیرند. هر انسان سهمی در این دنیا دارد، سهمی از تنفس هوا، فکر کردن، نگاه کردن و بلاخره زندگی کردن را. مبارزه برای آزادی حکایتی کهن است که بحث مارا به درازا خواهد کشانید. وجود عینی این نوع پادشاهان را ما زیاد تجربه نموده ایم. خلی ساده در خانواده های که تا هنوز پدر سالار هستند، پدران نقش اصلی این پادشاه پیر را دارند.

"_ خمیازه کشیدن در حضور حضرت سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می کنم."

در اخترک دوم با آدم خود پسندی آشنا می شود. خود پسندی که دیگران برایش فقد یک مشت ستایشگرند. خود پسند بودن هم برای انسان ها دنیایی است، دنیایی که نه می خواهند بجز خودشان دیگران هم در این دنیا زنده گی داشته باشند. گرچه که در این دنیا خودپسندی فقد خودشان و کلاه شان زنده گی دارند.

گر می نخوری تعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو  حیله ودستان را

تو غره مشو که می می نخوری

صد قلمه خوری که می غلام است آنرا (خیام)

در اخترکی دیگر شازده کوچولو با می خواره یی آشنا می شود.این آشنایی شازده کوچولو را به غم بزرگ فرو می برد. من خواستم در این باره چیزی ننویسم ؛ نمیشد که چیزی بنویسم، فقد خلاصه آنرا اینجا بی آورم:

-         چه کار داری می کنی؟

-         می می زنم.

-         می می زنی که چی؟

-         که فراموش کنم.

-         که چی را فراموش کنی؟

-         سر شکسته گیم را.

-         سر شکسته گی از چی؟

-         سر شکسته گی میخواره بودنم را.

در اخترکی دیگر مرد تجار پیشه زنده گی دارد. این مرد کارش منحصر به جمع و تفریق اعداد است و سوا از جمع و تفریق اعداد چیزی دیگری سرش نمیشود. بدیهی است که اگر یک عارف این کتاب را بخواند ازدید عرفان به آن نگاه خواهد کرد یعنی خواهد گفت که در وجود انسان چندین نفس وجود دارد.( لوامه و....) بنا شازده کوچولو این نفس ها را به خوبی می شناسد و به نفس های سرگش تن در نمی دهد. باور کنید من به این عرفان اصلا ایمان ندارم شما می دانید که برخورد به این کتاب از نظر عرفان درست نیست، همان طوریکه برخورد از دید فلسفه با مولانا، خیام و... کسانی دیگر که ما امروز  می خواهم به وجود آنها افتخار نمایم. ببخشید حاشیه روی کردم!

در اخترکی دیگر که بسیار کوچگ است فانوسی با فانوس بان وجود دارد که هی فانوس را خاموش و روشن می کند. خاموش و روشن کردن فانوس بنا به دستور است. از دستور پیروی کردن چون وچرا نمی خواهد، باید آنرا اجرا کرد و گرنه گناه کار به حساب خواهی رفت. در اینجا تگزوپری به زنده گی قراردادی اشاره دارد ومی خواهد بگوید که این زنده گی بجز از اجرای دستور دیگر چیزی نیست. این دستورات است که گاهی منجر به سلب بسیاری از آزادی های انسان ها می شود، بسیاری وقت ها آزادی می بخشد.  شازده کوچولو با هر آشنایی خود می خواهد رازی  را بگوید. راز از این هستی را که بعضی وقت نسبت به بسیاری از آنها بی تفاوت هستیم. من نمی خواهم مثل آدم بزرگ ها حرف بزنم ، اگر شازده کوچولوی این نوشته را خواند مرا ببخشد.

 "شازده کوچولو در میان راه با خودش گفت: گواین که آن های دیگر، یعنی پادشاه و میخواره و خودپسند و تاجراگر این را می دیدند دستش می انداختند و تحقیرش می کردند، هرچه نباشد کار این یکی به نظر من کم تر از کار آن ها بی معنی و مضحک است."
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:46  توسط اسدافغانستانی  | 

بهار و جشن نوروز را با رباعی های از حضرت خیام برای همه مبارک باد می گویم:

بر  چهره گل نسیم نوروز خوش است        

در سحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه که گوی خوش نیست

خوش باش وز دی مگو که امروز خوش است

 

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله رخی اگر ترا فرصت هست

می نوش به خرمی که این چرخ کهن

ناگاه ترا چو خاک گرداند پست

 

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز وبه جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه تست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست

 

از آمدن بهار واز رفتن دی

اوراق وجودما همی گردد طی

می خور ومخور اندو که گفته است حکیم

زهر است غم جهان و تریاقش می
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:2  توسط اسدافغانستانی  |