قسمت دوم
یکی از بزرگترین هنر که آنتوان دوسن دگزوپری در کتاب شازده کوچولو به کار برده است ، ایهام است. این صنعت ادبی سبب شده است که کتاب شازده کوچولو را کتاب قرن نماید. من فکر می کنم که خود موضوع است که صنعت های ادبی را به وجود می آورد نه برعکس آن؛پس من حرفم را می گیرم ،این موضوع بوده که کتاب شازده کوچولو را کتاب قرن نموده است. با معذرت که پرادوکس گفتم. با خواندن شازده کوچولو هر کس برداشت خود را از آن می کند. به گفته مولانا " هرکه از ظن خود شد یارمن از درون من نجست اسرار من" اما برای درک آن باید زنده گی نویسنده را و زمان را که او در آن زنده گی داشته باید در نظر داشت. او در بین دو جنگ جهانی بزرگ می شود و عملا در آن شرکت دارد و از آن هم سخت بی زار."دلیل وجود شهر یار کوچولو این است که تو دل برو بود ومی خندید و دلش بره می خواست و بره خواستن،خودش بهترین دلیل وجود داشتن هرکسی است."
شازده کوچولو از خطر بایوباب ها هراسان است. او می خواست که اخترکش هرگز به مرض بایوباب ها دچار نشود. "اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بایوباب امروز و فردا کرد..." اصلا این بایوباب ها همان دولت های توتالیتر هستند که دراول خلی زیبا معلوم می شود اما در حقیقت بسیار خطرناک. بایوباب وقتیکه خورد است از گل فرق نمی شود اما وقتی بزرگ شد ریشه کن کردن آن بسیار دشوار می شود. دولت های توتالیتر هم همین طور هستند تا که قدرت شان کم است از فریب مردم استفاده میکنند یعنی در اوایل دماگوگ هستند؛ وقتیکه قدرت بشتر گرفتند، معلوم می شودکه بایوباب هستند.
_ یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
در اخترکی شازده کوچولو هرگز آفتاب غروب نمی کند. همین طور که می تواند غروب آفتاب را تماشا کند، می تواند طلوع آفتاب نیز تماشا کند. اما شازده کوچولو چرا طلوع آفتاب را تماشا نمی کند که غروب آفتاب را تماشا می کند؟ این سوالی است که شاید تمام آدم "بزرگ ها" به آن مواجه شود. غروب آفتاب بر علاوه اینکه رنگ و هوایی رمانتیک به اخترکش داده است، نمی خواهد آفتاب غروب نماید به همین خاطر است که وقتیکه دلش می گیرد می رود غروب آفتاب را تماشا می کند.
گفت و گو بین راوی و شازده کوچولو سبب می شود که راوی هرچه بشتر در باره او بداند. شازده کو چولو وقتیکه بار سفر را می بندد، برای گل خلی دلواپس است. گل نشانه از زیبایی و خوبی است که برای اولین بار به اخترکی شازده کوچولو آمده است. زیبای و خوبی که همیشه او درانتظارش بوده است. این گل از جنس علف نیست یا در واقع اصلا از گل های معمولی نیست، ببر ها می تواند به او آسیب برساند. پس این چه است؟! این همان شادی است که تمام انسان ها برای بدست آوردنش تلاش می کند. غم خودش به سراغ انسان می آید، انسان باید به سراغ شادی برود.
شازده کوچولو دراولین توقف به پادشاهی رو برو می شود که می خواهد فقد و فقد حکم براند. این پادشاه عجیب وغریب فقد برای خودش پادشاهی دارد؛بخاطریکه در آنجا چیزی وجود ندارد که از او فرمان بردارد. از آمدن شازده کوچولو خلی خوشحال می شود. این پادشاهی پیرنمادی از غرور پوچ، انسان های است که گاهی می خواهند حق همه چیز را انسان های دیگر بگیرند. هر انسان سهمی در این دنیا دارد، سهمی از تنفس هوا، فکر کردن، نگاه کردن و بلاخره زندگی کردن را. مبارزه برای آزادی حکایتی کهن است که بحث مارا به درازا خواهد کشانید. وجود عینی این نوع پادشاهان را ما زیاد تجربه نموده ایم. خلی ساده در خانواده های که تا هنوز پدر سالار هستند، پدران نقش اصلی این پادشاه پیر را دارند.
"_ خمیازه کشیدن در حضور حضرت سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می کنم."
در اخترک دوم با آدم خود پسندی آشنا می شود. خود پسندی که دیگران برایش فقد یک مشت ستایشگرند. خود پسند بودن هم برای انسان ها دنیایی است، دنیایی که نه می خواهند بجز خودشان دیگران هم در این دنیا زنده گی داشته باشند. گرچه که در این دنیا خودپسندی فقد خودشان و کلاه شان زنده گی دارند.
گر می نخوری تعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله ودستان را
تو غره مشو که می می نخوری
صد قلمه خوری که می غلام است آنرا (خیام)
در اخترکی دیگر شازده کوچولو با می خواره یی آشنا می شود.این آشنایی شازده کوچولو را به غم بزرگ فرو می برد. من خواستم در این باره چیزی ننویسم ؛ نمیشد که چیزی بنویسم، فقد خلاصه آنرا اینجا بی آورم:
- چه کار داری می کنی؟
- می می زنم.
- می می زنی که چی؟
- که فراموش کنم.
- که چی را فراموش کنی؟
- سر شکسته گیم را.
- سر شکسته گی از چی؟
- سر شکسته گی میخواره بودنم را.
در اخترکی دیگر مرد تجار پیشه زنده گی دارد. این مرد کارش منحصر به جمع و تفریق اعداد است و سوا از جمع و تفریق اعداد چیزی دیگری سرش نمیشود. بدیهی است که اگر یک عارف این کتاب را بخواند ازدید عرفان به آن نگاه خواهد کرد یعنی خواهد گفت که در وجود انسان چندین نفس وجود دارد.( لوامه و....) بنا شازده کوچولو این نفس ها را به خوبی می شناسد و به نفس های سرگش تن در نمی دهد. باور کنید من به این عرفان اصلا ایمان ندارم شما می دانید که برخورد به این کتاب از نظر عرفان درست نیست، همان طوریکه برخورد از دید فلسفه با مولانا، خیام و... کسانی دیگر که ما امروز می خواهم به وجود آنها افتخار نمایم. ببخشید حاشیه روی کردم!
در اخترکی دیگر که بسیار کوچگ است فانوسی با فانوس بان وجود دارد که هی فانوس را خاموش و روشن می کند. خاموش و روشن کردن فانوس بنا به دستور است. از دستور پیروی کردن چون وچرا نمی خواهد، باید آنرا اجرا کرد و گرنه گناه کار به حساب خواهی رفت. در اینجا تگزوپری به زنده گی قراردادی اشاره دارد ومی خواهد بگوید که این زنده گی بجز از اجرای دستور دیگر چیزی نیست. این دستورات است که گاهی منجر به سلب بسیاری از آزادی های انسان ها می شود، بسیاری وقت ها آزادی می بخشد. شازده کوچولو با هر آشنایی خود می خواهد رازی را بگوید. راز از این هستی را که بعضی وقت نسبت به بسیاری از آنها بی تفاوت هستیم. من نمی خواهم مثل آدم بزرگ ها حرف بزنم ، اگر شازده کوچولوی این نوشته را خواند مرا ببخشد.
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در سحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه که گوی خوش نیست
خوش باش وز دی مگو که امروز خوش است
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه ترا چو خاک گرداند پست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز وبه جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
از آمدن بهار واز رفتن دی
اوراق وجودما همی گردد طی
می خور ومخور اندو که گفته است حکیم
قسمت اول
آنتوان دوسن تگزوپری فرانسوی که در بین سالهای 1900-1944 زندگی داشت ودرسال 1944 در یک ماموریت هوایی مفقود میشود. نوسینده وقتی که در امریکا است کتابی می نویسد بنام شازده کوچولو،شازده کوچولو بعد هابهترین کتاب قرن بیست می شود.این کتاب را به فارسی احمد شاملو،احمدقاضی وابوالحسن نجفی برگردان کرده است. این داستان کوتاه و عجیب را بواقعیت اگرآدام بزرگ ها بخواهند بخوانند دچار غم بزرگ می شوند و باخود خواهند گفت که چرا کتاب پسر بچه هارا بخوانند؛ اگر هم آنرا بخوانند دوباره می خواهند پسربچه باشند. شازده کوچولو یکی از نادرترین کتاب ها است که آدم بزرگ ها دچار تردید می کند. آنتوان دوسن تگزوپری در آغاز کتاب به جای مقدمه آنرا به کسی تقدیم می کند، چون کتاب با این اهدامه شروع می شود من هم می خواهم آنرا برای شما دراین جا بنویسم.
به لیون ورث
از بچه ها عذر می خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگتر ها هدیه کرده ام. برای این کار یک دلیل موجه دارم: این"بزرگتر" بهترین دوست من در همه ی دنیا است. یک دلیل دیگر هم آن این که"بزرگتر"همه چیز را می تواند بفهمد حتا کتاب هایی را که برای بچه ها نوشته باشند. غذرسومم این است که این "بزرگتر" در فرانسه زندگی می کند و آن جا گشنه گی و تشنه گی می کشد و سخت محتاج دلجوی است . اگر همه ی این عذر ها کافی نباشد اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم آن بچه یی کنم که این آدم بزرگ یک روزی بوده . آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه یی بوده(گیرم که کم تر کسی ازآن ها این را به یاد می آورد.)پس من هم اهدانامچه ام را به این شکل تصحیح می کنم:
به لیون ورث
موقعی که پسر بچه بود( آنتوان دوسن تگزوپری)
کتاب با این اهدانامه خواننده را به درون خود می کشاند درواقع آدم ها را می برد یکبار دیگر پسر بچه می کند. داستان از نگاه اول شخص (شخص اول) است. راوی داستان تصور ذهنی خودش رانقاشی می کند و آنرا به آدام بزرگ ها نشان می دهد. در ابژکتویته آدم بزرگ ها چیزی بنام مار بوآ وجود ندارد و آنها فقد در دنیایی خودشان فکر می کنند، شاید سیاره ای که آدم بزرگ ها در آن زنده گی دراند کوچگتر از سیاره شازده کوچولو باشد؛آنها نمی دانند که روای داستان منظورش یک ما ر بوآ است، مار بوآ که در داخل آن فیل وجود دارد. با باز وبسته کردن نقاشی دوم است که به آدم بزرگ ها می گوید، این تصویر یک مار بوآ است.
راوی دیگر از نقاشی دلش میگرد و تنها می شود و ازپی نصیحت آدم بزرگ ها می رود،به جصاب،جغرافیاو... علاقه مند می شود. داستان با سقوط هواپیما راوی و آشنایی او با شازده کوچولو جالب تر می شود. این یکی از واقعیت ها است که آنتوان دوسن تگزوپری فرانسوی در دسامبر1935 در سحرای مصر سقود می کند و بعد از تشنه گی و گرسنه گی زیاد توسط یک عرب نجات می یابد. البته که می ادعا ندارم که نوسینده تمام تجارب زنده گی خودرا در قالب یک داستان نوشته است و شازده کوچولو هم همان عربی است که نوسینده را نجات داده است . اما بخواهی نخواهی داستان متاثر از زنده گی و تجارب زنده گی هر نوسینده است. همان طور که محمد حسین محمد حاصل سفر مزار خودرا داستان می نوسید.(انجیرهای سرخ مزار)
این فلم که از داستان خالد حسینی ( نوسینده افغانی، انگلیسی زبان) گرفته شده است که یکی از فلم های افغانی امریکای است. افغانی یعنی اینکه بسیاربازی گران(اکتوران) فلم افغانی اند اما به کمک هالیوود ساخته شده است. این فلم برای تمام بنینده هایش جالب است؛ جالب به این معنی که هر ببننده نتوانسته است، کتاب کاغذپران باز را بخواند. خواندن چنین کتاب شاید نظر به فلم خسته کننده باشد اما به واقعیت این فلم نتوانسته تمام جنبه های هنری داستان را بیان نماید. آنچه که به یک اثر ادبی بسیار مهم می نماید بار معنی کلمات است، زبان عنصر اساسی یک اثر ادبی است. من ترجمه این کتاب را خوانده ام گرچه ترجمه نیز مشکلات خودرا داشته است اما به باورمن این فلم از ارزش هنری داستان کاسته است. این حرفم را به اساس نکاتی می گویم که برای شما یاد آوری می کنم .
1- جغرافیا در فلم نظر به داستان گنگ است . داستان می آید و تصویر حقیقی از مکان را به دست می دهد اما ببننده درفلم چنین چیزی را به دست نمی آورد. ببنینده فلم به یک کابل غیر واقعی ساخته شده هالیوود رو به رو است. اما خواننده داستان به تمام و جود کابل واقعی را احساس می کند. این احساس وقتی درگ می شود که شما هم داستان را خوانده باشید وهم فلم رادیده باشید. آنجایکه پدر امیر می رود کاغذپران برای روز تولد حسن بخرد و استدیوم غازی که آدمی آنجا سنگ سار می شود؛ این تفاوت در آنجا به خوبی دیده می شود. البته این را نباید فراموش کرد که مکان فلم نظر به زمان باید ساخته شود. بدیهی است که این اصل را هالیوود به خوبی می داند.
2- آنچه که فلم، داستان را مبتزل می سازد؛ زبان است. شما وقتی فلم را نگاه می کنید به خوبی درگ می کنید که پدر امیر ایرانی است. ایرانی بودن به خاطر ایران نه!!! بلکه بخاطر لهجه ایرانی که پدر امیر به کار می برد. پدر امیر شخصیت بزرگ داستان است که در کابل تولد و بزرگ شده است. پدر امیر کوشش می کند که به لهجه کابلی حرف بزند اما نمی شود. این کوشش او برای ببنینده خسته کننده می شود؛ پدر امیر هم خودش خسته می شود و هم ببنینده خودرا خسته می کند. داشتن لهجه از زیبایی فلم می کاهد.این مشکل وقتی بشتر می شود که مردی کمک کننده به اطفال بی سرپرست حرف می زند و آن هم کاملا به لهجه ایرانی ببنینده فکر می کند که یک ایرانی آمده و به اطفال افغانستان کمک می کند.
3- تغیر و تبدیلی شخصیت های فلم که یک روش طبعی فلم است که خالی از عیب نیست . شخصیت امیر که بزرگ می شودفارسی را خوب حرف زده نمی تواند درهالیکه امیر وقتی که در کابل بوده داستان نویس است. داستان نویس ، داستان را از خوردی به زبان فارسی نوشته می کند. در واقع به زبان فارسی می اندیشد. در داستان چنین تحول دیده نمی شود اما در فلم امیر بزرگ سال درست فارسی حرف زده نمی تواند اما امیر خورد سال فارسی را به خوبی حرف می زند.
4- باید یاد آور شد که فلم نظر به داستان بسیار کوتاه است وبسیاری از جنبه های آنرا نتوانسته بگوید. تصویر سهراب درفلم بسیار ساکت و آرام در حالیکه در داستان این چنین سهراب ساکت و آرام نمی یابید.فقد یکبار در فلم سهراب کنش در مقابل طالب دارد.

